*** این گزارش مشمول سانسور در جریده شرق شد و چاپ نشد ***
حمید جعفری
روابط ایرانی ها و اهالی اندلس احیا می شود ؛ نه بهانه امضای تفاهم نامه های سیاسی ، گشایش اعتبارات اقتصادی یا راه اندازی خط خودروی ایرانی در مادرید یا دریافت پشم در ازای طلب های نفتی ایرانی که در عرصه فرهنگ ، کتاب یک اسپانیایی زبان در ایران با اقبال زیادی روبرو شده است . توجه مخاطبان ایرانی به کتاب «گزارش يك آدم ربايي» اثر «گابریل گارسیا مارکز» آنچنان بوده است که «کاتالینا گومژ آنجل» گزارش نویس روزنامه «ال تيِمپو» چاپ اسپانيا درباره این رویداد فرهنگی در گزارشی مفصلی چنین نوشت ؛ «در خوش بينانه ترين حالت هم هيچ كس فكر نمي كرد كتابي كه ساخته و پرداخته ذهن خلاق «گابريل گارسيا ماركز» درباره تقابل بين «پابلو اسكوبار» و دولت كلمبياست، به يكي از پرطرفدارترين كتاب ها در ميان ايراني ها بدل شود و در عرض دو هفته بيش از دو هزار نسخه از آن در سرتاسر اين كشور به فروش برسد . مسئول يكي از انتشاراتي هاي خيابان كريم خان كه اتفاقا فروش خوبي هم ندارند، از اين استقبال كاملا شوكه شده چرا كه مخاطبان ايراني براي خريد كتاب هايي از اين دست معمولا علاقه اي نشان نمي دهند:« بعضي ها مي آمدند و حتي پنج نسخه مي خريدند. تقاضا آن قدر زياد بود كه من براي احتياط يك نسخه براي خودم نگه داشتم. در يك هفته ما تمام 50 نسخه اي كه داشتيم را فروختيم. با وجود اين حجم از تقاضا قرار نيست كتاب «گزارش يك آدم ربايي» تجديد چاپ بشود كه اين مسئله ممكن است حواشی جالبی به دنبال داشته باشد. »
***
قریب به 10 روز گذشته در روزنامه شرق «گزارش نایاب های پر فروش» به قلم نگارنده منتشر شد . در آن روزها «گزارش یک آدم ربایی» به قیمت 8500 تومان در راسته انقلاب و در گذر فرهنگی خیابان کریم خان زند در رقابت با انواع و اقسام کتاب از جمله رمان و شعر و فلسفه مانند «بگذارید میترا بخوابد» ، «حفره ها» ، «کلاغ» ، «یوسف آباد خیابان سی و سوم» و «نگران نباش» ، «انجیل سفید» ، «تمایز» و «تبارهای دولت استبدادی» بود . از قضا همان روز ها و حوالی دوشنبه هفته گذشته عاملان پخش این کتاب از اتمام نسخه های باقی مانده از این کتاب که دو گونه از آن در ایران منتشر شده خبر دادند . یک نسخه از این کتاب با ترجمه «کیومرث پارسای» توسط نشر «علم» منتشر شده و نسخه دیگر ترجمه «جاهد جهانشاهی» است که توسط نشر «آگاه» منتشر شده است .روز گذشته نیز خبرگزاری «مهر» در گزارشی درباره پرفروش های بازار کتاب مقارن با آغاز سال تحصیلی جدید منتشر کرد . یکی از کتاب فروشی های بازارچه کتاب در خیابان انقلاب از ترافیک تقاضا از برای «گزارش یک آدم ربایی» خبر داد و گفت: «خیلی ها دنبال این کتاب می آیند ولی چاپش در یک هفته به اتمام رسید . در حالی که دو ناشر چاپش کرده اند . در حال حاضر همه نسخههای این کتاب به فروش رفته است. این وضع در همه کتابفروشیهای انقلاب وجود دارد و تقریبا نمیتوان فروشگاهی را پیدا کرد که از این کتاب یک نسخه داشته باشد. » در ادامه گزارش «مهر» نیز آمده است در کتابفروشی «خجسته» هم همین سخنان شنیده میشود که میگویند:«روزی 50 نفر به دنبال این کتاب میآیند اما ما نسخه ای از آن نداریم. فروشنده کتابفروشی «خجسته» میگوید: این هفته، خوب نبود. بعد از ماه رمضان، اوضاع کمی بهتر شد ولی کم کم دوباره ورق برگشت و این هفته هم با هفته گذشته تفاوت چندانی نداشت.»
***
روابط ایرانی ها و اهالی اندلس نه در اسپانیا که در تمام ممالک اسپانیایی زبان احیا می شود . حالا فرقی نمی کند «مارکز» ساکن کلمبیا باشد یا که این روزها در تبعید مکزیک به سر ببرد . به هر حال این گزارش ها به دست او خواهد رسید چه فارسی نوشته شود چه انگلیسی و چه اسپانیایی .
بهار سال 84 بود و ترم آخر دانشگاه - تبریز- افسردگی شدیدی داشتم . یکی از روزهایی که درست مثل نمونه ای Home Sick از دخمه دانشجویی بیرون نزده بودم سعید رسید و پشت سرش بابک . رسیده بودند که حالی به حال من داده باشند اما دستگیری نداشتند من دارو مصرف می کردم و دائم خواب بودم . هر از چند گاهی هم که چشم از چشم باز می کردم سعید و بابک مثل سران قبایل سرخپوست ها در حال دیالوگ و دود کردن سیگار بودند . چند روزی وضعیت به همین منوال بود و در بساط من میزبان چیزی جز زیر سیگاری نبود . سعید تازه عقد کرده بود و کارش برای یکی از سازمان های تجاری – صنعتی در جلفا حسابی گل کرده بود و خانه ای در اختیار داشت . و از طرفی من هم باید برای کنکور دانشگاه آزاد باید آماده می شدم . یک سری کتاب تست دست دوم هم از انقلاب خریده بودم که دائم گوشه دخمه که درز به درزش پر از فیلتر سیگار بود خاک که هیچ خاکستر می خورد . روزی از روزهای فسردگی و افسردگی خواب بودم به سختی متوجه زنگ در دخمه دانشجویی شدم . سعید و بابک با هم آمده بودند. تا برسند بالا من دوباره تخت خواب ُ بغل کرده بودم . چند ساعتی گذشت تا چشم باز کردم دیدم سعید بالای سرم نشسته و می گه ؛ پاشو جمع کن با «بابی» - بابک- بریم جلفا ! بنا به دلایلی که بماند اجازه شرکت در امتحانات پایان ترم دانشکده را نداشتم . بساط بی بساط ام را با کتاب های تست دست دوم جمع کردم و سه نفری راهی جلفا شدیم . ماشین دربستی مطلع کرده بودیم تا مقصد . حول و حوش نیمه شب ، شاید هم ساعت یک یا دو بامداد بود که رسیدیم خانه دربستی سعید . مهیا که شدیم برای شب نشینی و ادامه زندگی جغد مآبانه مان این بار در جلفا ، سعید با سوپرایز ویژه خودش به استقبال من و «بابی» آمد . شیشه ای پر از مرگآبه تلخ ! یکی دو روزی ماندیم و به قصد لابی برای حضور در امتحانات دانشکده به تبریز برگشتیم فرجی در کار نبود . «بابی» از ما جدا شد و من و سعید دوباره به جلفا برگشتیم . زندگی جغد مآبانه به واسطه آمادگی برای کنکور در روز هم ادامه داشت . یعنی روز هم شب بود و باید بیدار و در حال مطالعه می نشستم تا سعید از محل کار به خانه بیایید تا هرچه خوانده و نخوانده بودم پس بدهم . گذشت تا اینکه موعد کنکور رسید . دانشکده شیمی دانشگاه پلی تکنیک . کنکور که تمام شد اول نفری که با من تماس گرفت سعید بود . گفت ؛ چطور بود؟ گفتم ؛ نمی دونم دادا ! الان داغم !
شهریور 84 نتیجه کنکور اعلام شد . قبول شده بودم ؛ فلسفه - تهران - . سعید خوشحال بود مثل برادر نداشته ام . همین گیر و دار بود که با نسرینازدواج کرد . «بابی» رفت آمریکا و دیروز سعید خبر داد که امروز مهاجرت می کند .
قبل از اینکه فرصتی چندباره برای مصاحبه با «آیدا» در نیمه تیرماه سال جاری فراهم شده باشد ، پاییز پاری بود که برای پژوهشی درباره آثار مکتوب «شاملو» به خانه شماره 555 در خیابان انتهایی دهکده رفته بودم . بعد از چند ساعت کار مداوم از «آیدا» ی عزیز خواهش کردم ماشین دربستی مطلع كند. بعد از ظهر طاقت فرسايي بود و حوصله ازدحام مترو را با آن همه خستگي نداشتم. چند دقيقه بعد آقاي راننده رسيدند و زنگ خانه ويلايي را زدند . از خانه كه خارج شدم ديدم جواني در حال تميز كردن شيشه جلوي پيكان اش است . سوار شدم و از او اجازه گرفتم كه سيگاري بگيرانم ، آقاي راننده هم با ته لهجه اي گفتند :«در حد يك نخ مجاز است .» همين ديالوگ كوتاه باعث شد تا سر صحبت باز شود . آقای راننده سخت مصمم بود که مطلع شود بنده اهل شعر و شاعری هستم یا نه . تا اینکه با پرسشی ناگهانی جاخوردم ! پرسید ؛ شاگرد آقای «شاملو» هستید؟ گفتم نه ! انگار که متوجه شده بود که کمی متعجبم از پرسسش ناگهانی ، برای اینکه ضرب قضیه را گرفته باشد با خنده گفت ؛ «يك سالي هست كه اومدم آژانس دهكده. شاگرداي آقاي شاعر زياد مي آن اينجا و مي رن ...» در خلال صحبت هایش گوشه و کنایه هایی می آمد که «شاملو» زنده است . در همین حال و احوال نزديكي تهران كه رسيديم از آقاي راننده پرسيدم : «شما تا به حال استاد را هم در دهكده يا خارج از دهكده به مقصدي برديد يا نه ؟!» پاسخ شيوا و واضح بود : « والله دروغ چرا! ولي فكر مي كنم چند وقت پيش يكي دو باري ايشان را جايي رساندم.» رستم مدت ها بود از شاهنومه رفته بود. شايدم نرفته بود و ما بي خبرانیم . نرفته بود نه ! نرفته بود . اول نویسنده بود و آخر شاعر شد تا فرصت یادگیری فارسی برایش فراهم شده باشد . مولف بود و مترجم تا قدرت باز آفرینی زبان را داشته باشد . روزنامه نگار بود و منتقد تا با بازآفرینی زبان با مردمانش سخن گفته باشد . پس خوشا بر هوای تازه، بر مدایح بی صله،خوشا به رنج آدمی، برحدیث بی قراری ماهان. خوشا بر درخت و خنجر و خاطره، بر آن اسم اعظم . خوشا بر این سوت و کورستان ، بر این قبرستان، خوشا که لغزشی هم هست، مرگ هم هست. خوشا بر تو، که آن شدی که هستی. بدا بر هبوط، سقوط که مرگ است، زندگی ست، نیست. خوشا تولد و آخر سر مرگ! بدا براین بودن، همین حالا، حالا.خوشا بر این تولد، خوشا برا ین زاده شدن، خوشا بر تو، ای که نامت هست «احمد شاملو»، بامدادِ خسته. *** «شاملو» آنچنان بود که از اینچنین بر می آمد که شاعر زاده شده باشد و جز این نباید می بود . کمتر باری پیش آمده است که درباره زایش شعر شاعر صحبتی درمیانه باشد . آن هم نه هر شاعری ، شاعری چون «شاملو» که تاریخ معاصر ایران در هر حوزه ای با اشعار او گره خورده است . در غیاب شاعر با هزاران حسرت این بار با «آیدا سرکسیان» درباره زایش شعر در «شاملو» به گفت و گو نشستیم . شاعری که روزی تیتر زده بود ؛ «برنامه طلوع خورشید لغو شده است » حالا انگار باید بعد از 32 سال تیتر زد؛ « برنامه طلوع شعر بامداد همچنان ادامه دارد . »
نیمه تیرماه ۹۰
این مصاحبه را اینجا می توانید بخوانید
یادداشت یار شفیقم اسد خان وفاپیشه درباره مدرک دکترای مدیری
اسد وفاپیشه: «مهران مديري، كارگردان و بازيگر مجموعههاي طنز، به پاس انجام فعاليتهاي هنري و انساني از دانشگاه ليبرتي آمريكا، دكتراي افتخاري گرفت.» اين خبري بود كه روزهاي پاياني هفته گذشته روي خروجي خبرگزاريها قرار گرفت اما در صحت و سقم اين خبر كمي شبهه وجود داشت. با مراجعه به سايت دانشگاه به آدرس www. aluniversity. edu براي پيگيري خبر متوجه شديم قسمت خبري اين سايت هنوز راهاندازي نشده و در حال بازسازي است. همين اتفاق موجبات پيگيري بيشتر را فراهم كرد. تا اينكه با مراجعه به دايرهالمعارف بينالمللي و اينترنتي «ويكيپديا» كاشف به عمل آمد كه اين دانشگاه برخلاف تمام دانشگاههاي معتبر بينالمللي هيچ مدخلي ندارد. روند پيگيري خبر، مجهولات قضيه را بيشتر كرد كه اين دانشگاه اصلا مدرك دكترايي صادر ميكند كه دكتراي افتخاري هم اهدا كند؟ بنيانگذار اين دانشگاه كيست و...؟ دوباره خبر را مرور كنيم شايد كمي به حل مجهولات كمك كند؛ «مراسم اهداي دكترا به مديري در 21 تير (12 2011 June) در دانشگاه ليبرتي واقع درلسآنجلس برگزار شد كه مهران مديري به دليل ضبط ادامه مجموعه قهوه تلخ نتوانست در اين مراسم حضور پيدا كند. در اين مراسم، دكتر رونالد برينر به نمايندگي از مهران مديري اين مدرك را دريافت كرد و حميد سلطاني آن را در ايران به مهران مديري رساند.» روابط عمومي سريال «قهوه تلخ» در پي تماس «شرق» اعلام كرد: «مديري در جريان اهداي اين جايزه بوده است ولي مطلع نيستيم كه اين دانشگاه پيش از اين دكتراي افتخاري به شخص ديگري ارايه كرده است يا نه؟» اينكه اين دانشگاه به شخص ديگري هم دكتراي افتخاري داده يا نه را به باقي مجهولات اضافه كنيد. از روابط عمومي «قهوه تلخ» پرسيديم: آقاي «سلطاني» كيست؟ مسافري بوده كه در مسير، دكتراي افتخاري را به «مديري» رسانده؟ اما جوابي براي مشخص شدن هويت آقاي «سلطاني» نگرفتيم. ولي به ناگاه در ادامه جستوجو متوجه شديم آقاي «سلطاني» بنيانگذار دانشگاه ليبرتي آمريكاست. نكته قابل توجه ديگر اين است كه بنا بر اعلام روابطعمومي مجموعه «قهوه تلخ» اين دانشگاه در دو بخش هنري و پزشكي فعال است. در هر صورت اهداي دكتراي افتخاري به پاس انجام فعاليتهاي هنري به مديري توجيهپذير است اما تقدير از فعاليتهاي انساني يا شايد پزشكي مديري، آن هم توسط دانشگاهي با ويژگيهاي پيشگفته در هالهاي از ابهام است.
- امروزه در ایران در هر محفل روشنفکری وارد می شوید با اشخاصی روبرو هستید که حتی محیط آکادمیک را نیز بنده نیستند و از آن به عنوان مزون و مدرسه نام می برند .چندی پیش پیرو اس ام اس هایی که به هیچ عنوان صاحب تلفن راضی به دریافت آن نیست ، پیغامی گرفتم به این شرح ؛ کپی ( 35 ت) ، تایپ (250 ت ) ، پایان نامه (مشاوره تا جاپ ) ، ترجمه ضلع ... دانشگاه دفتر فنی ...عارضه مدرک گرایی چنان پیشرفت کرده است که برای رفع آن باید ستاد پاک سازی سوپرهای دریانی ، دفترهای فنی ، دکان های فتوکپی و ... از اعلامیه های «سفارش پايان نامه پذيرفته می شود» تشکیل داد .
- در فیلم « عشق و مرگ » بعد از تلاش نافرجام « دایان کیتون » و « وودی آلن » برای ترور « ناپلئون بناپارت » بوریس – وودی آلن – دستگیر و به اعدام محکوم می شود . فرشته ای از آسمان نازل می شود و به او می گوید : « تو نجات پیدا می کنی قبل از اجرای حکم و اعدام نخواهی شد » ماموران به سراغ بوریس می روند و بوریس را برای اعدام آماده می کنند و ناگهان بوریس تیرباران می شود . «وودی آلن » نتیجه می گیرد امر قدسی هم گهگاهی گول می زند .
- استاد فلسفه ای در خاطره ای از جلسات امتحانی می گوید :« در دوران دانشجویی و استادی هرگز با صحنه ای که هفته گذشته در سالن امتحانات روبرو شدم ، برخورد نکرده بودم . مراقب امتحانی وقتی متوجه تقلب دانشجویی هم سن و سال اینجانب شد در گوش دانشجوی پیر چند کلامی گفت و دانشجو خندید و به تقلب ادامه داد . » استاد نتیجه می گیرد فرشته عدالت – مراقب امتحانی - هم گو اینکه گهگاهی گول می زند .
- در مرداد 1331 آیت الله سید ابولقاسم کاشانی به ریاست مجلس شورا انتخاب شد . آیت الله کاشانی چه هنگامی که نماینده مجلس بود و چه زمانی که به ریاست مجلس برگزیده شد ، هرگز در جلسات علنی شرکت نکرد و دیارهای او از بهارستان به طور غیر رسمی بود . ( محمد علی سفری / قلم و سیاست از استعفای رضا شاه تا سقوط مصدق / چاپ دوم 79 / صفحه 658)
- دکتر فلانی وارد جلسه امتحانی می شود . دانشجویان از سر چرب زبانی سر به تشکر از استاد فرو می برند که به به ، چه سئوالات سهل الوصولی طرح کرده اید . به ناگاه دکتر فلانی می گوید ؛ برخی از دانشجویان را در طول یک سال یک بار می بینیم . شما نباید از سئوالات راضی باشید ! آقای ... – دانشجو- باید از این سئوالات راضی باشند . آقای دانشجو هم مثل آیت الله کاشانی بود . در طول ترم یک بار هم به دانشگاه نرفته بود و این در تاریخ دانشگاه های دنیا بی سابقه بود . با این حال دست به تقلب نزد .
فرض بر این است که ستاد پاکسازی اعلامیه های «سفارش پايان نامه پذيرفته می شود» موفق به پلمب این مراکز شده است . متقلب هم که برای فعل خود نه تنها اعلان رسمی ندارد که از اعلامیه هم استفاده نمی کند . گو اینکه همه شرایط برای تقلب فراهم است . ای کاش سئوال آخر امتحان دکتر فلانی این بود ؛ با غم تقلب چه باید کرد ؟
«كلود لوی- استروس» انسان شناس فرانسوی فقید ، در مصاحبه ای با تلویزیون فرانسه به مناسبت هشتاد سالگي اش، در پاسخ به این سؤال كه چرا مدتهاست كتابی جدید از او منتشر نشده، گفت :«بعد از بازنشستگی از كولژ دو فرانس منشی ندارد و مستمري اش امكان استخدام منشی و دستیار تحقیق نمي دهد.» فردای آن روز، پري پیكری كه مانكن بوده برای او نامه مي نویسد كه حاضر است به رایگان در ساعاتی برای استاد منشی گری كند. «لوی- استروس» به آن خانم پاسخ مي دهد كه ؛ «بی نهایت سپاسگزار است اما حضور شورافكن ایشان یقیناً نخواهد گذاشت او به علم و تحقیق فكر كند.» به ظاهر حضور من «نئو مارکسیست» مجالی برای علم و تحقیق درباره فساد مالی و بی سوادی دوستان تازه از راه رسیده در اتاق سردبیری روزنامه «تهران امروز« و اتاق های مجاورشان را فراهم نکرده بودکه هم تهدید به دستگیری شدم و هم تهدید به استعفا .
زمستان 88 درست بعد از ماجراهای عاشورای تهران و باب شدن اصطلاح فتنه گران نسبت به معترضان نتایج انتخابات ریاست جمهوری دهم ، مدیر مسئول وقت «تهران امروز» طی بروکراسی ای مخوف نگارنده را به اتاق اش در طبقه چهارم ساختمان خیابان تخت جمشید دعوت کرد و گفت ؛ «شما دو راه دارید . یا به مرخصی یک ماه بدون حقوق تشریف ببرید یا اینکه منتظر بمانید تا دستگیر شوید .» پرسیدم به چه اتهامی ؟ گفت :«اصلاح طلبی و همکاری با رسانه های اصلاح طلب!» فعالیت ها و همکاری های من با رسانه ای اصلاح طلب بیش از پیش شد و به مدت دو سال با اسم مستعار در «تهران امروز» قلم فرسایی و با نام حقیقی با رسانه های اصلاح طلب به همکاری ادامه دادم . گذشت تا اینکه اردی بهشت جاری به دلیل تغییر و تحولات در تحریریه «تهران امروز» استعفا نامه ای به دست گماشته گان تازه به دوران رسیده این روزنامه رساندم . بعد از آن جسته گریخته شنیدم که مدیر مسئول جدید این روزنامه تحت تاثیر استعفانامه و یکی دو مطلب دیگر تعبیر «نئو مارکسیست» * برای معرفی من مستعفی به کار برده است . شنیده ام حسابی هم از ایدئولوژی و عملگرایی بنده تعریف و تمجید کرده اند که برای عقایدش حاضر شد استعفا دهد . ممنون ام جناب مدیر مسئول ولی ای کاش تا وقتی که از «مارکس» و مانیفست مارکسیسم اطلاعی ندارید از این گنده واژه ها استفاده نکنید . ای کاش زمانی که دوستان ماندگار به اجبار در تحریریه - زندان تان- را مجبور به حفظ ظاهر اصولگرایی می کنید کمی هم از «مارکس» و «نئو مارکسیست» ها می دانستید. ای کاش وقتی که مخاطبان زورنامه تان – اشتباه تایپی نیست – را تحقیر می کنید کمی از محضر «مارکس» و «نئو مارکسیست»ها استفاده کرده بودید.
« اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است » این جمله تداعی کننده رمان «جنایات و مکافات» داستایوفسکی و شخصیت اول آن «راسکولنیکف» است. منظور داستایوفسکی چیزی نبود جز اینکه ؛ «بدون خدا وجدان وجود نخواهد داشت ، گرچه او می داند در میان آدمیان هستند بسیاری که گرچه خدا را می پرستند اما وجدان ندارند .» بهار 89 گماشتگان مالی – اداری «تهران امروز» از آنجا که حکم به معصومیت خود داشتند مصوب کردند اعضای تحریریه در کنار اینکه نباید برای روزنامه های اصلاح طلب مطلبی بنویسند که باید انگشت نگاری شده و گواهی عدم سوء پیشینه هم از مراجع ذی ربط برای ارائه به گماشتگان مالی – اداری «تهران امروز» تدارک ببینند . انگار که «ما بي چرا زندگانيم آنان به چرا مرگِ خود آگاه هان اند.» نه ! از قرار اینان از وجدان بی خبران بودند من و امثال من هم «نئو مارکسیست» !
*«نئو مارکسیست» ها این روزها و بعد از ماجراهای خرداد 88 در تهران ساکن یکی از قصرهای تهران یا همان «اوین» شده اند .
در مرداد 1331 «آیت الله کاشانی» به ریاست مجلس شورا انتخاب شد . «آیت الله کاشانی» چه هنگامی که نماینده مجلس بود و چه زمانی که به ریاست مجلس برگزیده شد هرگز در جلسات علنی شرکت نکرد و دیدارهای او از بهارستان به طور غیر رسمی بود ( قلم و سیاست : از استعفای رضا شاه تا سقوط مصدق / محمد علی سفری) این اتفاق در تاریخ پارلمان های دنیا تکرار نشدنی است. درک مفهوم سیاست و کار سیاسی در ایران برای هیچ کس آسان نیست . این روزها هم از آخور می شود خورد و هم از توبره . درست مثل «محمد رضا شریفی نیا» که این روزها بازیگر مولف نامیده می شود . مراسم تحلیف «احمدی نژاد» هم حاضر بود . مهمانی های بالماسکه و هرگونه صفت استفاده و سوء استفاده پسوند و پیشوند نام اوست و به ناگاه سر از مسجد الحرام با لباس احرام در می آورد ! نمونه «محمد رضا شریفی نیا» در میان همکاران ما نیز به وفور یافت می شود . نگاهی به تحریریه چند روزنامه حد فاصل خیابان انقلاب تا خیابان عباس آباد این فرضیه را تایید می کند . شاید همین بهانه ای باشد برای اینکه ؛چندان فرصتی کشته نشده که بهتر است دوباره مرزبندی های سیاسی میان روزنامه نویسان مشخص شود . چندی پیش دوستی از «7 صبح» نشینان حالا به شوخی یا به جد گفت ؛«روزنومه ما دل مخاطبای «شرق» شوما را برده ! » در لحظه نوشتم ؛«محض اطلاع آن ها که چپ و راست سیاسی و شرق و غرب جغرافیای شان را گم کرده اند ، آفتاب مطبوعات ایران در این «روزگار » و در «تهران امروز» به ساعت «7 صبح» یک ربع کم یا یک ربع زیاد همچنان از «شرق» طلوع می کند . » این روزها همه از «مشایی» اعلام برائت می کنند شما چطور؟ ! البته که توجیه با غم نان هم با پایه حقوق های به گوش رسیده کمی متناقض است .
در «تهران امروز» غم نان با آدم فروشی ، کم فروشی ، اصلاح طلب فروشی و ...کاملا برابر است . اگر این مسئله را باور ندارید می توانید از دوستانی که ترجیع بند کلامشان اصلاح طلبان و مرگ بر دیکتاتور است و فیش حقوق شان برای یک صفحه سینمایی یا سیاسی معادل هشتصد هزار تا یک میلیون تومان است بپرسید که تا به حال چند بار تیغ قلم خود را به روی اصلاح طلبان و رسانه های اصلاح طلب کشیده اند و چند نفر را با لابی های کثیف خود به جرم همکاری با رسانه های اصلاح طلب وادار به استعفا کرده اند ؟ از سوی دیگر با آغاز سال 90 خورشیدی عده ای کم سواد وارد چرخه این روزنامه شده اند که آسیبی که متوجه جامعه روزنامه نگاری ایران از حضور ایشان می شود به مراتب از حضور بی سوادان در شرایط مشابه وحشتناک تر است .
«ابولحسن بنی صدر» زمانی که در انتخابات ریاست جمهوری در پی جلب آرای مومنان بود در تایید لزوم حجاب نظریه ای صادر کرد از این قرار که ؛ «زنان زیبا اعمال سلطه می کنند ، پس دیکتاتور اند.» واقعیت این است که هر کس در هر موقعیتی می کوشد از مزیت خویش حداکثر بهره را ببرد . خواننده از صدایش ، فوتبالیست از پاهایش ، فیلسوف از ذهن اش و شاید روزنامه نگار از قلم اش . از پس ماجراهای بعد از انتخابات 88 تاریخ روزنامه نگاری ایران شاهد مصادیقی عجیب و غریب در این موقعیت بوده است . از «تهران امروز» و دیروزی اش ، «7 صبح» و «روزگار» و «شرق» تا «کیهان» و «رسالت» و ....این دو نمونه آخر از جناح از ما بهتران متاسفانه یا خوشبختانه همانی هستند که بودند . «روزگار» و «شرق» هم از مصونیت و حمایت پایگاهی اجتماعی برخوردارند که در 22 خرداد88 به اصلاح طلبان رای و در 25 خرداد به دنبال رای دزیده شده شان بودند و تا به امروز به مبارزه مدنی – سیاسی شان ادامه دادند. می ماند سیاهه هایی مانند «تهران امروز» ، «7 صبح» و مواردی از این دست . به نظر می رسد «تهران امروز» با همان لوگوی رقصان ( به تعبیر مصباح یزدی گونه اش ) و حمایت مادی – معنوی برخی سرداران سپاه و «7 صبح» به عنوان تریبون لوده اندیش ؛ «مشایی» در این بازار مکاره کوشیده اند از مزیت خویش حداکثر بهره را ببرند که طبق نظریه «بنی صدر» در مطبوعات نه تنها باید کمی حجاب خود را رعایت کنند که از اصلاح طلبی هم حرفی نزنند .
شارلاتانیسم با سس ایرانی - فرانسوی
سال ها پیش در همسایگی ما در خانه ای به پلاک 32 زن و شوهری سکونت داشتند که آقای خانواده دیپلمه و همسر ایشان پزشک بود . از این رو در هر ساعت از شبانه روز بچه های محل با آقای خانه پلاک 32 روبرو بودند ایشان را آقای دکتر خطاب می کردند ، آخر همسر خانم دکتر بودند !
***
در بلاد فرانسه «شارلاتان» و «شارلاتان بازی» حسابی گرمای بازار است . نه اینکه چون «سارکوزی» کوتاه قد ریس جمهور فرانسه باشد در آنجا «شارلاتانیسم » مُد است ( که دنیای این روزها دنیای کوتوله هاست) نه . در فرانسه به افرادی که نه از طریق آکادمیک که از طریق تجربی به فن و حرفه ای آگاه می شوند و وارد عمل ، «شارلاتان» ميگویند. مثلا موسیو فلان از طریق تجربی با دندانسازی آشنا می شود یا مجسمه ساز و نقاش می شود یا تعمیرکار اتومبیل می شود و یا هر شغلی دیگری ... حالا وقتی همین موسیو فلان برای مصاحبه استخدامی وارد مرکزی می شود به مصاحبه کننده دست می دهد و می گوید: سلام . موسیو فلانی هستم یک «شارلاتان» ! (Bonjour. Je suis Monsieur X, un charlatan!)
***
حالا در ایران . «شارلاتان» معنای مطلوبی ندارد و غالب استفاده آن درباره فریبکاران است این در حالی است که «شارلاتانیسم» به شکل فرانسوی آن نیز بسیار رایج است . مثلا در همین حرفه روزنامه نگاری . من نوعی دانشجوی رشته فلسفه هستم اما حرفه ام روزنامه نگاری است و این کار را به صورت تجربی آموخته ام . این یک طرف قضیه است . در ایران ماجرا کمی با فرانسه متفاوت است . من نوعی همزمان می توانم هم «شارلاتان» به معنای ایرانی اش باشم و هم به معنای فرانسوی اش . چه شود !
***
نقل است در جلسه شورای تیتر یکی از روزنامه های صبح تهران ، مدیر مسئول بعد از پایان جلسه برای اینکه کمی هم از ضرب تیتر مزخرف و تحمیلی اش را بگیرد رو به دبیر سرویس ...می کند و می گوید ؛ «بگم؟ بگم ؟» آقای فلانی یا همان دبیر سرویس ... هم واکنشی نشان نداد و مدیر مسئول هم افشاگری کرد و گفت:« چند روز پیش منشی با من تماس گرفت و گفت یکی از مخاطبان سخت مصر است با شما صحبت کند . تماس که با این مخاطب مشتاق برقرار شد خانمی با هیجاني زائد الوصف از سرویس ... تعریف و تمجید کردند و خواستند که تعداد صفحاتشان بیشتر شود . هر چه تماس ادامه پیدا کرد متوجه شدم چقدر صدای این زن برایم آشناست!» بله حدس شمای مخاطب هم درست است . همسر آقای فلانی دبیر سرویس ... که از قضا این خانم هم خبرنگار هستند مجری این تماس بودند .
***
نقل است در یکی از روزنامه های صبح تهران فردی – مردی را بر مسند مدیر مسئولی گماشتند که دکتر در دامپزشکی بود . ( البته بلا نسبت مخاطب)
***
این روزها فکر می کنم آقای خانه پلاک 32 «شارلاتان» به کدام معنایش بود؟
صاحبخانهاي بودم . ميزبان مهماناني چون شما كه گويا نشان در خروجي را گم كردهايد. گو اينكه ته سفره و چنته باز شده ، ديگر درآمده باشد و مزه به كام شما نيست و قصد آن كردهايد كه اين بار كله پاچه مرا بار بگذاريد ! شب و روز ، وقت و بيوقت چراغ خانهام براي شما روشن بود اما نه براي اينكه هرچه بود و نبود ، اعم از تزئيني و مالي و معنوي را دست اندازيد و در انواع جيبها و با انواع روشها چون «انباري» پنهان كنيد تا به هدف خود كه چيزي جر جفت و جور كردن در و تخته به هر سبك و سياقي بود برسيد . خورديد ، مكيديد و شادمان و قهقهسرا نه تنها حرمت خانه و صاحبخانه را شكستيد كه ريش گرو گذاشتهام را حتي قيچي كرديد كه اين مرام مهمان نبود ، مگر غاصب !
انگار كه سپاه جهل و جنون راه خانه بر من بسته است . خدا نخواسته مستید و منگ و یا به دلبری از تائبان پاک مسلمان همین تظاهر و تزویری می فرمایید ؟! که اکنون هر چه سوغات از کوی و سوی شما می رسد به جز ملامت نیست ! مگر نه اينكه گفتهاند هر آنچه از اين دست بدهي از آن دست ميگيري ؟! گو اينكه سهم ما ، من و شما آن نبود كه گفتهاند كه هر چه رفاقت را در حق شما تمام كردم جز هلاهل ، زقوم و زغنبوت و نكبت از دست ديگر نگرفتهام . صاحبخانهاي بودم . ميزبان شما . اما اين بار در خروجي را هر طور كه شده نشانتان خوام داد . ميهماني ديگر تمام شده است .
«دریغ ! به جز سکوت ندارم سپر به جان ِسخن / چو تیر طعنه نهد دوست در کمان ِسخن / به لعن دشمن ِ من طعن دوست نیز افزود / مگر سکوت ِمن آید مرا زبان سخن »