تبليغاتX
یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور
از این دامنه تا آن دامنه که تو هستی فاصله به اندازه یک خواب است . باز هم به خوابم آمدی . باز هم در همان کوچه خلوتُ و تاریک . باز هم با همان صدا . همان صدایی که هر کهنه ایی را نو می سازد . باز هم  در گوشم  زمزمه می کردی نامم را . کنار پله ها ایستادی ُ و به من خیره شدی . صدایم کردی بیا . من آمدم . کودکی دستم را می گیرد . از پله ها بالا می رویم . نور از لای در نیمه گشوده ایی می خزد. نور می خزد . نور می خزد . نور می خزد . نور می خزد . نور می خزد . نور می خزد . نور ...  
+ نوشته شده در  ساعت 21:38  توسط حمید جعفری  | 

یکشنبه ۳۰/شهریور

یکشنبه  ۷/مهر

 یکشنبه ../..

 خط زدم . حتی همین یکشنبه را

.

.

.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:27  توسط حمید جعفری 

تاکسی ما داشت تو خیابان می رفت که یکدفعه مردی که بغلم نشسته بود چیزش را گذاشت رو شانه من . اینقدر کارش ناگهانی بود که ترسیدم . ولی بلافاصله بر اوضاع مسلط شدم و به مرد گفتم : چرا چیزتون رو گذاشتید رو شانه من ؟  از سنگینی چیز مرد فهمیدم که مرد مُرده است . از اینکه چیز یک مُرده روی شانه ام بود اینقدر ترسیدم که نزدیک بود خودم هم بمیرم و چیزم را روی شانه مرد دیگری که آنطرف نشسته بود بگذارم . اما دوباره با تلاش زیاد بر اوضاع مسلط شدم و گفتم : مثل اینکه برای این آقا مشکلی پیش اومده ! خانمی که جلو نشسته بود گفت : تازه مشکلاتش حل شده ! راننده گفت : مُرد ! و یکدفعه چیز راننده هم کج شد و افتاد روی شانه خانم ! پرسیدم : راننده هم مُرد ؟! زنی که چیز راننده رو شانه اش بود گفت : بله ! پرسیدم : حالا چی می شه ؟ زن گفت : هیچی ! گفتم : مُرده که نمی تونه چیز کنه . مردی که چیز من رو پهلویش بود گفت : چیز نمی کنه ببینید داره با صاف می ره طرف دیوار ! نگاه کردم دیدم یک چیز بزرگ جلوی ماست و ماشین دارد صاف می رود طرف چیز . گویا به چیز رفته ایم !

پی نوشت ۱ : برگردانی از " داری کجا می ری ؟ " - سروش صحت / پنجشنبه - ۲۸/۶/۸۷ - ضمیمه روزنامه اعتماد صفحه آخر

پی نوشت ۲ : چیز = هر واژه ایی به انتخاب مخاطب

+ نوشته شده در  ساعت 1:59  توسط حمید جعفری  | 

 صندلی گهواره اییم را تکانی می دهم . به موسیقی ۲۱ گرم که ۴۸ ساعت در حال پخش است گوش می کنم . سیگاری تش می زنم . به موسیقی فکر می کنم .به حسی بی واژه فکر می کنم و متون سیالی که سطر به سطر نقطه گذاری می کنم . سیگاری تش می زنم . چشمانی را تورق می کنم . او را می شناسم که پاره های مرا از هر چه یاد و درد و امید را در موجی روان از بود و هست و خواهد بود یگانه می انگارد . سیگاری تش می زنم . به اضطراب فکر می کنم و مضطربم ! آیینه تکامل آزادی ام برق می زند ! اما میوه ممنوعه ام هنوز همان شادی است ! سیگاری تش می زنم .  به آفریدن و خلق کردن که همان شادی است فکر می کنم! به آزادی ام ! به دود سیگارم . به تو ! به چشمانت ! به متون سیال . به موسیقی که ۴۸ ساعت در حال پخش است . صندلی گهواره اییم را تکانی می دهم . سیگاری تش می زنم . عرق سردی از پیشانی ام به چشمانم می رسد . صبح شده است . با لباس دوش می گیرم . ۴۸ ساعت است که نخوابیدم . سیگاری تش می زنم . به روزنامه که می رسم تازه می فهمم که عصاره سیگارم می شود اضطراب . اضطراب ُ و اضطراب .

+ نوشته شده در  ساعت 19:35  توسط حمید جعفری  | 

 دفتر روزنامه که می رسم . جیره ام را بر می چینم . به آسانسور می رسم . من یاد هیچ چیز نمی افتم .

 به اتاق که می رسم . بارانداز می کنم تمام روزم را تا عصر . به تلفن می رسم . من یاد هیچ چیز نمی افتم .

مصاحبه که می گیرم . تمام ذهنم را معطوف هیچ چیز می کنم . به تنفر از یکشنبه ها می رسم. من یاد هیچ چیز نمی افتم .

به تراس که می رسم . آفتاب را به غرب هدایت می کنم . سیگار آهی  می کشم . من یاد هیچ چیز نمی افتم .

به اتاق بر می گردم . سیگار ، تنفر از یکشنبه ها  و تلفن را بر می دارم به آسانسور می رسم یاد هیچ چیز نمی افتم . دست چپم بو می دهد . بوی عطف . بوی غرب . بوی روز تا عصر، بوی برچیدن بوسه ایی از آفتاب تا فردا که باز روز دیگری با تو خواهد بود

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:28  توسط حمید جعفری  | 

بیا و دستم را بگیر

با من بمان

نه دیوانه هستم

نه رسوا

و نه شیدا

فقط

می خواهم بی هیچ قیدی

عاشق تو باشم

+ نوشته شده در  ساعت 0:0  توسط حمید جعفری  | 

۱- تفاوت زیادی با عکسی که ازش تو روزنامه ها بالای هر مطلبش چاپ می شد نداشت . درباره احساساتی که در مقاله آخرش خرج کرده بود موافق بودم اما نه به اندازه خودش . " حمید رضا ابک " گریه کرده بود و ما نه ! در میان همهمه ی دود و سیگار مهمان هم بودیم .

۲- " بیگ بنگ " شبیه سازی خلقت جهان و آنچه که هر عصر و شب در روزنامه اتفاق می افتد شبیه سازی ذهن خبر خوان آدم هایی است که مقررند فردا صبح یک نسخه از روزنامه ایی را تا شب بجوند که تو روز قبل از تمام محتویات آن مطلع هستی .

۳- از تو هم که نام ات هیچ شباهتی به ایمان در ادیان ابراهیمی ندارد به خاطر ذوب شدن در تمام مسئولیتها صمیمانه ممنونم . می ترسم هفته دیگه بر اثر حادثه ایی جان به جان آفرین تسلیم کنی انقدر که تو این مدت دوستان دور و نزدیک از تو نوشتند .

۴- معماری یک روزنامه توقیف شده با آدمهایی به سبک دهه چهل یا پنجاه روزنامه نگاری آمریکا . زندگی من اینگونه در جریان است .

۵- شب شراب می ارزد به بامداد خمار !

۶- نمی توان بود و ندید ُ نمی توان دید و در نیافت . پس آنکه نمی بیند و نمی یابد نیست

۷- عوارض مدتها قلم فرسایی نکردن

۸- و بی خبری !؟!

 
+ نوشته شده در  ساعت 23:55  توسط حمید جعفری  |