نشسته بود پای پنجره ی چوبی آبی رنگ و به حیاط آجرفرش زل زده بود و یک ریز جیغ می زد. نیم ساعتی شاید گذشت . من پنج شش ساله بودم . مادرم از بند آشپزخانه که رها شد به دادش رسید: اگه از گربه سیاه می ترسی، نشین جلوش بهش زل بزن! بغلش کرد و بردش گوشه دور از پنجره ی اتاق ...
گویی امروز در سی و هفت سالگی خواهرکم را به چشم دیدم که مانترای "از یکشنبه ها متنفرم" به زبان گرفته ! ذکری که لابد ادای نذری مادام العمر نیست ! خلایق دخیل بستن مگر مفهومش چیست که تو قربانی می کنی احساست را به پای تنفر ؟ همه گربه سیاه های عالم رو نمی شود کشت، همه ی یکشنبه ها را نمی شود خط زد. همه ی روزها یکشنبه نیست...
* پی نوشت : متن حاضر نظر خصوصی دوستی بود در باب تنفر از یکشنبه ها . عذر پذیر اینجانب در باب نشر این مطلب باشید جناب ...
سیگار آهی می کشم .
سیگار آهی می کشم .
سیگار آهی می کشم .
سیگار.....
اصرار ، انكار .
اصرار ، انكار .
انكار ، اصرار.
اين بود گفتگو.
در باب تنفر از یکشنبه ها
شنبه ها به دندانپزشکی می روم
تا دهانی سرویس کرده باشم
دو ساعت ِ که کنار میز صبحانه قدم می زنم . هنوز نور از لابه لای چنار ها و سپیدار ها به صورتم می خورد . حتی صبح ها و بیداری. حجاب های برداشته شده و آفتاب پاییزی که چیزی جز جهل معصیت باری نیست بر صورتم می تابد . این آفتاب کجا و آن که تو بودی کجا ! هنوز به خیابان ها که می رسم به سنگ فرشی قدم می گذارم که می دانم مرا به تو می رساند . اما حالا از این دامنه تا آنجا که تو هستی آسمان سنگ فرش می شود . آن زمین کجا و این آسمان که مرا به تو می رساند کجا ! زبان گنجشکان و درختان سپیدار بوی باران می دهد . نه باران نا گرفته تابستانی . بارانی با همان برگ هایی که زیر پایت صدا می کنند . این باران کجا و آن کجا ! به بام شهر و آن نقاشی های معصوم رقصنده در باد که می رسم یاد نگاه تو می افتم در قاب چشمانم . از این بام تا بام دنیا که تو هستی آسمان استُ و ماه نقاشی هایش . این بام کجا و بام دنیا کجا ! ماه را که می بینم پشت ابر مانده است یاد جنون مشترکمان می افتم . حالا این جنون کجا و آن کجا ! دو ساعت ِ که کنار میزشام قدم می زنم . هنوز نور از لابه لای چنار ها و سپیدار ها به صورتم می خورد . حتی شب ها ...