تبليغاتX
یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور
 

نشسته بود پای پنجره ی چوبی آبی رنگ و به حیاط آجرفرش زل زده بود و یک ریز جیغ می زد.  نیم ساعتی شاید گذشت .  من پنج شش ساله بودم .  مادرم از بند آشپزخانه که رها شد به دادش رسید:  اگه از گربه سیاه می ترسی، نشین جلوش بهش زل بزن!   بغلش کرد و بردش گوشه   دور از پنجره ی اتاق ...
گویی امروز در سی و هفت سالگی خواهرکم را به چشم دیدم که مانترای "از یکشنبه ها متنفرم" به زبان گرفته ! ذکری که لابد ادای نذری مادام العمر نیست !
خلایق دخیل بستن مگر مفهومش چیست که تو قربانی می کنی احساست را به پای  تنفر ؟ همه گربه سیاه های عالم رو نمی شود کشت، همه ی یکشنبه ها را نمی شود خط زد.  همه ی روزها یکشنبه نیست...

* پی نوشت : متن حاضر نظر خصوصی دوستی بود در باب تنفر از یکشنبه ها . عذر پذیر اینجانب در باب نشر این مطلب باشید جناب ...

+ نوشته شده در  ساعت 21:42  توسط حمید جعفری  | 

در باب تنفر از خودم

سیگار آهی می کشم .

سیگار آهی می کشم .

سیگار آهی می کشم .

سیگار.....

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:27  توسط حمید جعفری 

اصرار ، انكار .

اصرار ، انكار .

انكار ، اصرار.

اين بود گفتگو.

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:19  توسط حمید جعفری  | 

 

در باب تنفر از یکشنبه ها

 شنبه ها به دندانپزشکی می روم

تا دهانی سرویس کرده باشم

+ نوشته شده در  ساعت 23:57  توسط حمید جعفری 

حوصله ندارم . کلافه می شم . باید زود برم . بهانه می گیرم . اعتراض می کنم . حوصله ندارم . خوابم میاد . خواب . خواب . خواب . حوصله ندارم . مضطرب می شم . باید زود برم . بهانه نمی گیرم . اعتراض نمی کنم . حوصله ندارم . خوابم میاد . خواب . خواب . خواب . حوصله دارم . کلافه می شم . مضطرب می شم . نگران می شم . اعتراض می کنم . باید زود برم . بهانه نمی گیرم . خوابم میاد . بیداری . بیداری . بیداری . درست مثل یک گنگ خواب دیده بیدار ! بیدار . خواب . بیدار خواب . بیدار ...

+ نوشته شده در  ساعت 20:8  توسط حمید جعفری  | 

پریشانی در ابر
پریشانی در باران
پریشانی در شراب ِ شب های یکشنبه

.
.
من هنوز از یکشنبه ها متنفرم

+ نوشته شده در  ساعت 20:22  توسط حمید جعفری 

دو ساعت ِ که کنار میز صبحانه قدم می زنم  . هنوز نور از لابه لای چنار ها و سپیدار ها به صورتم می خورد . حتی صبح ها و بیداری. حجاب های برداشته شده و آفتاب پاییزی که چیزی جز جهل معصیت باری نیست بر صورتم می تابد .  این آفتاب کجا و آن که تو بودی کجا ! هنوز به خیابان ها که می رسم به سنگ فرشی قدم می گذارم که می دانم مرا به تو می رساند . اما حالا از این دامنه تا آنجا که تو هستی آسمان سنگ فرش می شود . آن زمین کجا و این آسمان که مرا به تو می رساند کجا ! زبان گنجشکان و درختان سپیدار بوی باران می دهد . نه باران نا گرفته تابستانی . بارانی  با همان برگ هایی که زیر پایت صدا می کنند . این باران کجا و آن کجا ! به بام شهر و آن نقاشی های معصوم رقصنده در باد که می رسم یاد نگاه تو می افتم در قاب چشمانم . از این بام تا بام دنیا که تو هستی آسمان استُ و ماه نقاشی هایش . این بام کجا و بام دنیا کجا ! ماه را که می بینم پشت ابر مانده است یاد جنون مشترکمان می افتم . حالا این جنون کجا و آن کجا ! دو ساعت ِ که کنار میزشام قدم می زنم . هنوز نور از لابه لای چنار ها و سپیدار ها به صورتم می خورد . حتی شب ها ...

+ نوشته شده در  ساعت 11:49  توسط حمید جعفری  |