تبليغاتX
یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور
 

سطری
شَطری
شعری
نجوايي يا فريادی گلودَر
که به گوشي برسد يا نرسد

.

.

.

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:59  توسط حمید جعفری  | 

 

مرگ کوشش بی ثمری است درزندگی که معنایی همچون دیگر تلاش های زندگی در فراسویش نیست . حتی زندگی در اینجا . روی زمین . در سایه دانستن اینکه زندگی با استعداد مرگ شکل می گیرد . پس باید چگونه مردن را یاد گرفت ! ( اینطور نیست ؟ ) من معتقدم یادگیری مردن و مرده بودن دراین معنا یعنی در جست وجوی زندگی کامل بودن . افلاطونی نگاه کنیم ( چطوره ؟ )  آدم تنها می تواند به قیمت ازدست دادن زندگی راستین خود، ازمرگ ممانعت کند و این یعنی اینکه بگوییم مادامی که درکی از زمان که به وسیله محدودشدن عمر ما به وسیله مرگ، نصیب ما شده است نداشته باشیم . به هر حال وجودمان در توالی بی معنی روزها سپری خواهد شد و زندگی ما از راه یافتن به یک هستی کلی و فراگیر ناتوان خواهدبود . درمورد ایده مرگ اصیلی که فیلسوف را به تفسیر خاصی از زندگی می کشاند و پیرامون قدرت ذهن  اندیشیده ای (Subject) که برخودش مسلط شده است تمرکز می کند و خلاصه این که به این خاطر  است که انسان باید از تسلط بر خودش دور شود  و گم شود .درست مثل این لحظات من .

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:46  توسط حمید جعفری  |