تبليغاتX
یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور

 

هشدار مجازی شدن ... همه ما داریم روز به روز بیشتر و بیشتر از این «غیر» بزرگ (سوژه دکارتی) الگو و سرمشق می گیریم ...

+ نوشته شده در  ساعت 16:31  توسط حمید جعفری  | 

 

دوازده كه بگذرد ، پشت پنجره اتاقم شمعي روشن مي كنم و به ياد دوران كودكي ام از آسمان طلب برف مي كنم . به خاطرم هست كه در كودكي يلدا هميشه نويد آور برف بود . در گمانم هميشه اين بود ؛ يلدا كه مي شود برف شروع مي شود نه زمستان . برف ! پشت پنجره ام مي نشينم تمام ستاره هاي سعد كودكي ام را تا به اين يلدا رصد مي كنم و ياد پدربزرگم مي افتم كه همين حوالي سال هاي دور بود . زير كرسي نشسته بود و انار يلدا مي خورد . در همين حوالي سال هاي دور بود كه بلند مي خنديد و باغ های انگورش را سرما زده بود . دوازده كه بگذرد يادم مي افتد كه كودكي ام و برف مي شود پدربزرگم . در همين حوالي سال هاي دور بود كه پدربزرگم زير كرسي انار يلدا مي خورد و بلند مي خنديد و مي گفت : انگاري روبرويم نشسته اي . امشب دوازده كه بگذرد يلدا مي آيد و باز هم تو امسال اينجا نيستي . در همين سال هاي دور درحوالي اول دي ماه دوازده كه بگذرد پدربزرگم مي رود . و من يلدا دوازده كه بگذرد  پشت پنجره شمعي روشن مي كنم تا از آسمان برف ببارد و پدر بزرگم شاد شود . آخر كودكي ام مي شود يلدا . يلدا مي شود برف . برف مي شود آرامش . آرامش مي شود پدربزرگم . پدربزرگم مي شود يلدا . يلدا مي شود كودكي ام .

 « يکي کودک بودن

در اين روز ِ دبستان ِ بسته

و خِش‌خش ِ نخستين برف ِ سنگين‌بار

بر آدمک ِ سرد ِ باغچه.» *

دوازده که می گذرد شمع پشت پنجره اتاقم خاموش می شود ، پدر بزرگ و کودکی ام را با اضافه های ستاره های سعد زندگی ام در چند ثانیه یلدایی محو می شوند . انگاری که فروشنده ام و همه این ها را می فروشم . می دانم که صبح یلدا وقتی به قدم زدن می روم می خواهم به درختان خیره شوم . خوب نگاه کنم و دریابم که پیر شده اند و غمگین اند و تمام این سال های دور را عاشقانه سایه گستر خیال های عاشقانه آدم های بوده اند که هم خوب می فروشند و خوب می خرند . عشق را ، زندگی را ، مرگ را ، آدمیت را و حتی چند ثانیه از یلدا را با تمام خاطره های طولانی اش .

 « درخت ِ معجزه نيستم

تنها يکي درخت‌ام

نوجي در آبکندی،

و جز اين‌ام هنری نيست

که آشيان ِ تو باشم،

تخت‌ات و

تابوت‌ات. » *

  ساعت از دوازده که می گذرد  در حوالی همین شب های یلدا زیر سایه و همهمه این همه برج بورژوازی در میان بازدم انسان های شتابان که بوی آدم می دهند برف می بارید . ساعت از دوازده دوازده که می گذرد  مرد سیگارش را روشن می کند و تمام بازدم دودآلودش را به سمت زنش که در حال بافتن شال گردن است رها می کند . دختر بجه اش زیر لب زمزمه می کند : « دود سیگار پدرم می شود مادرم !» دود سیگار این مرد می شود زنش . شال گردن که تمام می شود ، طناب دار خیانت به مرد آویخته می شود . آنچنان که شالگردن گردن او را می بوسید. حالا دود سیگار مرد می شود تنفر . خیانت می شود به طولانی یلدا . یلدا می شود خیانت .

« با من به مرگ ِ سرداري که از پُشت خنجرخورده است گريه کن. »*

 ساعت از دوازده بگذرد یا نگذرد حجم این همه بی در زمانی و بی در کجای در یلدا چنان نهفته است که انگاری می شود خیانت ، تنفر ، عشق ، مرگ ، زیبای ، دهشتناکی و ... را تجربه کرد . یلدا که می شود خوب می دانم چه طولانی می شود ثانیه ها به اندازه تک تک دانه های انار برای تجربه یک ثانیه بیشتر از رذیلت ها و فضیلت های آدمی . حالا چه یلدا باشد یا نباشد ؛

 « گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم

از بلندای كاج خشک كوچه   بن بست

 گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه

يادگاري جاودانه برتر از بي بقاي خاک » *

 * احمد شاملو

 

پی نوشت : این مطلب در شماره ۱۹ مجله مشق آفتاب در ۳۰/۹/۸۷ به چاپ رسیده است

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:25  توسط حمید جعفری  | 

 

مصاحبه با دکتر بیژن عبدالکریمی در باب فلسفه تکنولوژی

+ نوشته شده در  ساعت 14:43  توسط حمید جعفری  | 

 

 خط خطی .

 وقتی از من متنفر می شوی

 خط خطی .

 با فریب و استهزاء

 خط خطی .

 هم می توانی من و هم تنفر از مرا

 و شاید زن را

 در باب تنفر از یکشنبه ها خط بزنی .

 خط خطی ...

+ نوشته شده در  ساعت 18:8  توسط حمید جعفری