اين شهر شطرنجي سياه و سفيد هم شده بهانه اي براي آرامشي در دور دست . نوجوان كه بودم با يك واكمن سوني مي رفتم زير پل سيد خندان و صداي بوق ماشين ها و راننده خطي ها كه داد مي زدند ؛ تجريش و پاسداران و رسالت و ونك ، ضبط مي كردم و شب ها بعد از سونات مهتاب بتهوون گوش مي دادم كه فراموشم نشود اهل كجا هستم . صداي " نون خشكي " و" دمپايي پاره بيار ماهي ببر" هم از جذاب ترين آواهايي بود كه هنوز در گوشم موج مي زند . آن روز ها گوش مهمتر از چشم بود .
اما اين روزها كه از سه راه خورشيد و فخر آباد و مخبرالدوله رد مي شوم زني را با يك چرخ دستي و پالتو بنفش مي بينم كه ميان كارتون ها و زباله ها ، شايد دنبال غذا براي گربه هاي خود مي گردد . خوب مي فهمم كه وظیفه اصلی چشم براي من و آن زن ، دیدن است . حالا اين روزها چشم من خود را از گوش برتر می داند و گاهي در گوشم زمزمه مي كند:" شنیدن کی بُود مانند دیدن !" هرچه مي گذرد مي فهمم هر دو عضو مظلوم واقع شده اند . نه صدا نه حرف و نه خبر خوبی برای شنیدن هست و نه منظره خوبی برای دیدن . به گريه كردن براي اين شهر هم فكر كردم چرا كه وظیفه ديگر چشم گریه کردن است . این وظیفه ثانویه در پیشبرد زندگي در اين شهر موثرتر است . آدم به جای اینکه خيره شود و زل زل نگاه کند به سياه و سفيد و شطرنجي بودن اين شهر ، بهتر است زار زار گریه کند .
از چشم و گوش انتظاري بيش از اين نمي رود ولي با اين حال هر ازگاهي كه در كوچه " علي چپ " قدم مي زنم مي فهمم كه آدم گاهی به چشمش هم نمي تواند اعتماد نمی کند . سهراب می گوید چشم ها را باید شست / جور دیگر باید دید . سهراب توضیح نداد که چشم ها را با چه محلولی باید شست !
فاجعه زماني رخ مي دهد كه چشم ها هم شسته شوند . دور از ديدن و خيره شدن به سياه و سفيد اين شهر مي توان با چشم كار هاي ديگري هم انجام داد . درست مثل زماني كه چشم کار زبان را انجام می دهد مثلا در اين شهر با یک چشمک می گویند که ترتیبی بدهند که فلانی ترتیبش داده شود ! بعضی اوقات هم چشم ها جا خالی می دهند . به این صورت که من يادداشتي مي نويسم ، اما دودش به چشم دكتر صدري می رود .
* چاپ شده در هفته نامه مردم و جامعه / شنبه ۲۸ / دی ماه / ۸۷
هنوز فرق شوخی و استهزاء را نمی دانم .
حتی زمانی که دستانم را گرم می فشاری و
می گویی
دوست ات دارم
در هفته گذشته آگهي تبليغاتي " و " مهمان صفحه آخر بود . جدا از اينكه اين آگهي و نحوه چيدمان آن در صفحه حسابي ما را كلافه كرده بود فرم و محتواي آن نيز، سوال برانگيز و گيج كننده بود . در مسائل نشانه شناسي و اسطوره شناسي آگهي تبليغاتي رسانه ها هم حرف هاي بسياري براي گفتن دارند . برشت در قسمت پاياني نمايشنامه " استثنا و قاعده " مي نويسد : « در پشت هر قاعده اي فريبي نهفته است » .حالا ما در مقابل آگهي تبليغاتي " و " فريفته چه بازي هستيم ؟! اصلا " و " ما را به بازي فرا مي خواند ؟! شايد هم بازي همين تبليغات " و " باشد كه به قول امبرتو اكو از جادوي نشانه ها استفاده مي كند . از جادوي نشانه كه بگذريم به رولان بارت نشانه شناس مي رسيم . بارت در مورد ايفل صحبت جالبي دارد . ايفل را نماينده عصر پست مدرن فرانسوي ها مي داند و معتقد است ما زماني از شر ايفل راحت مي شويم كه زير آن ايستاده باشيم . صفحه آخر سرمايه هم زماني از شر آگهي تبليغاتي " و " خلاص مي شود كه " و " منتشر شده باشد . اي كاش رولان بارت در تهران زندگي مي كرد !
چارلی چاپلین که همه ارکان تمدن مدرن از جمله تکنولوژی، دموکراسی و عشق را در سینمای خود نمایان کرد...