تبليغاتX
یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور

-  محرمانه باید بگویمت عجیب دلم برایت در لحظه تنگ می شود . روبرویم می نشینی با نی نی چشمانت حقیقتی را می چینی و با من تقسیم اش می کنی .

-  محرمانه نگاهم می کنی ! محرمانه باران را به خاطرم می آوری ، صدایش را ! محرمانه دستم را می گیری ! محرمانه بگویمت ...

-  چه حرفی برای گفتن خواهم داشت ؟! تو می آیی ! آمده ای ! باران هم می بارد ! هنوز می شود به راه رفتن من خندید ، هنوز می شود حسادت را در چشمان مردم خواند ، هنوز می شود استراغ سمع کرد! محرمانه بگویمت ...

- محرمانه کنارم می نشینی ، محرمانه در گوشم نجوایی می کنی ، محرمانه  - انقدر محرمانه – که به اسم هم صدایم نمی کنی ! محرمانه از هم خداحافظی می کنیم . برایم دستی تکان می دهی ، می روی ، می دانم نگران بی سرپناهی ام در باران هستی . می روم ! چه حس محرمانه گم شدنی ! محرمانه باید بگویمت ؛ دوست داشتن تو می شود گم شدن ...

+ نوشته شده در  ساعت 22:33  توسط حمید جعفری  | 

 

سین هفتم
سیب سرخی است
حسرتا
که مرا
نصیب
از این سفره سنت
سروری نیست


شرابی مرد افکن در جام هواست
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست


سبوی سبزه پوش
در قاب پنجره
                   آه
چنان دورم
که گویی جز نقش بی جانی نیست


و کلامی مهربان
در نخستین دیدار بامدادی
فغان
که در پس پاسخ و لبخند
دل خندانی نیست

بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست

*الف - بامداد

+ نوشته شده در  ساعت 23:59  توسط حمید جعفری  | 

 حس دلتنگی ای که امروز داشتم درست مثل لحظه ای بود که روی صندلی هوا پیما نشسته بودیُ و هوا پیما در  حال آمدن ُ و پریدن ! تو می آمدی ! شاید هم  درست مثل لحظه ای بود که روی صندلی هوا پیما نشسته بودی ُ و هوا پیما در حال رفتن ُ و پریدن ! تو می رفتی ! خلاصه بگویم ات حس دلتنگی ای که امروز داشتم درست مثل لحظه هایی است که تو می آیی اما نمی مانی ، می روی اما باز هم  نمی مانی !

اما این روزها هنوز نیامده و نرفته ، آمده و رفته حس دلتنگی به سراغم آمده .  تو رفته بودی یا نرفته بودی ، آمده بودی یا نیامده بودی ، ولی حس دلتنگی ای که امروز داشتم درست مثل لحظه ای است  که گویا حوالی همین روزهای نزدیک به گزارش هواشناسی  باز خواهی آمد .

+ نوشته شده در  ساعت 21:28  توسط حمید جعفری  |