ما دوستانی بودیم برای هم که اینک نمی خواهیم غریبه باشیم . حق نیز این نبود و ما نمی خواهیم آن را از خود پنهان داریم ، آنچنان که گویی از آن خوشحالیم . دو کشتی را می مانیم که هر یک ، مسیر و مقصد متفاوتی را پی گرفته است ، راه های ما اما شاید در آینده به یکدیگر برخورد کنند و ما جشنی را بدان سبب برپا داریم ، جشنی از آن دست که در گذشته برپا می داشتیم . و سپس ، کشتی های خوب ما ، چنان با آرامش در یک بندر و زیر یک آفتاب پهلو گیرند که تصور شود که گویی هر دو یک مقصد داشته اند ، مقصدی که اینک ، به آن نائل آمده اند .
ناگزیر است اما باز ما باید از همدیگر جدا شویم و به سمت دریاهای متفاوت و آفتاب های گوناگون برانیم ، به گونه ایی که شاید دیگر هیچ گاه همدیگر را نبینیم ، شاید هم ببینیم و ولی نشناسیم ، از آن رو که دریاها و آفتاب های متفاوت ، ما را از هم متفاوت کرده باشند . از همین رو است که ما باید همدیگر را بیشتر ارج نهیم و حافظه دوستی مان گذشته مان را ، تقدس بیشتری بخشیم . اما زندگی ما بس کوتاه تر از آن است و بصیرت ما بس کوچکتر از آن ، که تا حد چنین امکان بلند پایه ایی ، دوستان هم باشیم .