تبليغاتX
یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور - محرمانه

-  محرمانه باید بگویمت عجیب دلم برایت در لحظه تنگ می شود . روبرویم می نشینی با نی نی چشمانت حقیقتی را می چینی و با من تقسیم اش می کنی .

-  محرمانه نگاهم می کنی ! محرمانه باران را به خاطرم می آوری ، صدایش را ! محرمانه دستم را می گیری ! محرمانه بگویمت ...

-  چه حرفی برای گفتن خواهم داشت ؟! تو می آیی ! آمده ای ! باران هم می بارد ! هنوز می شود به راه رفتن من خندید ، هنوز می شود حسادت را در چشمان مردم خواند ، هنوز می شود استراغ سمع کرد! محرمانه بگویمت ...

- محرمانه کنارم می نشینی ، محرمانه در گوشم نجوایی می کنی ، محرمانه  - انقدر محرمانه – که به اسم هم صدایم نمی کنی ! محرمانه از هم خداحافظی می کنیم . برایم دستی تکان می دهی ، می روی ، می دانم نگران بی سرپناهی ام در باران هستی . می روم ! چه حس محرمانه گم شدنی ! محرمانه باید بگویمت ؛ دوست داشتن تو می شود گم شدن ...

+ نوشته شده در  ساعت 22:33  توسط حمید جعفری  |